تبليغاتX
خداي عشق

قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

خداوندا,به تمام فرشتگانت بسپار در لحظه لحظه نیایش خویش دوستان مرا از یاد نبرند

سه شنبه 20 دی1390
م : ن : هادی رضایی

الآن بهش بگو چقدر دوسش داری


وقتي 15 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم ...صورتت از شرم قرمز شد و سرت رو به زير انداختي و لبخند زدي...


وقتي که 20 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم

سرت رو روي شونه هام گذاشتي و دستم رو تو دستات گرفتي انگار از اين که منو از دست بدي وحشت داشتي

*
*
*
*
*



سه شنبه 20 دی1390
م : ن : هادی رضایی

مفهوم عشق


از استاد ديني پرسيدند عشق چيست؟ گفت:حرام است .

از استاد هندسه پرسيدند عشق چيست؟ گفت:نقطه اي که حول نقطه ي قلب جوان ميگردد .

از استاد تاريخ پرسيدن عشق چيست؟ گفت:سقوط سلسله ي قلب جوان
*
*
*
*
*




سه شنبه 20 دی1390
م : ن : هادی رضایی

عشق واقعی


روزي دختري از پسري که عاشقش بود پرسيد : چرا مرا دوست داري ؟ چرا عاشقم هستي ؟



پسر گفت : نمي توانم دليل خاصي را بگويم اما از اعماق قلبم دوستت دارم



دختر گفت : وقتي نمي تواني دليلي براي دوست داشتن پيدا کني چگونه مي تواني بگويي عاشقم هستي ؟!!!!



پسر گفت : واقعا دليلش را نمي دانم اما مي توانم ثابت کنم که دوستت دارم
*
*
*
*
*




سه شنبه 20 دی1390
م : ن : هادی رضایی

مرگ عاشقانه


مرد و زن جواني سوار بر موتور در دل شب مي راندند.آنها عاشقانه يکديگر را دوست داشتند.

زن جوان: يواش تر برو، من مي ترسم.
مرد جوان: نه، اينجوري خيلي بهتره.
زن جوان: خواهش ميکنم ، من خيلي مي ترسم.
مرد جوان: خوب، اما اول بايد بگي که دوستم داري.
زن جوان: دوستت دارم، حالا ميشه يواش تر بروني.
مرد جوان: منو محکم بگير.
زن جوان: خوب حالا ميشه يواش تر بري.
مرد جوان: باشه به شرط اينکه کلاه کاسکت منو برداري و روي سر خودت بذاري، آخه نميتونم راحت برونم، اذيتم ميکنه.

روز بعد واقعه اي در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سيکلت با ساختمان حادثه آفريد. در اين سانحه که به دليل بريدن ترمز موتورسيکلت رخ داد، يکي از دو سرنشين زنده ماند و ديگري درگذشت. مرد جوان از خالي شدن ترمز آگاهي يافته بود. پس بدون اينکه زن جوان را مطلع کند با ترفندي کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا براي آخرين بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند. دمي مي آيد و بازدمي ميرود. اما زندگي غير از اين است و ارزش آن در لحظاتي تجلي مي يابد که نفس آدمي را مي برد




سه شنبه 20 دی1390
م : ن : هادی رضایی

نامه عاشقانه


دلم برات تنگ شده.....اما من...من ميتونم اين دوري رو تحمل کنم... به فاصله ها فکر نميکنم

 ميدوني چرا؟؟ آخه... جاي نگاهت رو نگاهم مونده.....هنوز عطر دستات رو از دستام ميتونم

استشمام کنم....رد احساست روي دلم جا مونده ... ميتونم تپشهاي قلبت رو بشمارم

*
*
*
*
*




سه شنبه 20 دی1390
م : ن : هادی رضایی

جلسه محاکمه عشق بود

به دليل تبعيد به دورترين نقطه مغز يعني فراموشي ، قلب تقاضاي عفو عشق را داشت ولي همه اعضا با او مخالف بودند قلب شروع کرد به طرفداري از عشق ، آهاي چشم مگر تو نبودي که هر روز آرزوي ديدن چهره زيبايش را داشتي ، اي گوش مگر تو نبودي که در آرزوي شنيدن صدايش بودي وشما پاها که هميشه در آرزوي رفتن به سويش بوديد حالا چرا اينچنين با او مخالفيد ؟

همه اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترک کردند ، تنها عقل و قلب در جلسه ماندند عقل گفت: ديدي قلب همه از عشق بي زارند ، ولي متحيرم با وجودي که عشق بيشتر از همه تورا آزرده چرا هنوز از او حمايت ميکني !؟ قلب ناليد و گفت: من بي وجود عشق ديگر نخواهم بود و تنها تکه گوشتي هستم که هر ثانيه کار ثانيه قبل را تکرار ميکند و


فقط با عشق ميتوانم يک قلبي واقعي باشم




دوشنبه 19 دی1390
م : ن : هادی رضایی

عشق را دوست دارم


اگه يه روز بغض گلوت رو فشرد بهت قول نميدم که مي خندومت ولي مي تونم باهات گريه کنم
اگه يه روز نخواستي به حرفهام گوش بدي خبرم کن
قول مي دم که خيلي ساکت باشم اگه يه روز خواستي در بري بازم خبرم کن قول نمي دم که ازت بخوام وايسي اما ميتونم باهات بدوم اما
اگه يه روز سراغم رو گرفتيو خبري نشد..........سريع به ديدنم بيا حتمآ بهت احتياج دارم





دوشنبه 19 دی1390
م : ن : هادی رضایی

يک

پنجره براي ديدن



يک پنجره براي شنيــــــــــــــــــدن



يک پنجره که مثل حلقه ي چاهــــــــــــــــــــــــي



در انتهاي خود به قلب زمين مي رســـــــــــــــــــــــــــــــــــــد



و باز مي شود به سوي وسعت اين مهرباني مکرر آبي رنـــــــــــــــــــــــگ



يک پنجره که دست هاي کوچک تنهايــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــي را



از بخشش شبانه ي عطر ستاره هاي کريــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم



سرشار مي کنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد



و مي شود از آنجـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا



خورشيد را به غربت گل هاي شمعداني مهمان کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرد



يک پنجره براي من کافيســــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت



*ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ*ـــ ـــــ ــــــ ـــــ ـــــ ــــ ـــــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ*



*ــــــــــــــــــــــــــــــ*ــــــ ـــــ ــــ ـــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ*



*ـــــــــــــــــــــــــ *ــــ ـــ ــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــ*



*ـــــــــــــــــــــــــ*ــ ـــ ـــ ـ*ـــــــــــــــــــــــــــــ*



*ــــــــــــــــــــــ*ـ ـ*ـــــــــــــــــــــــ*



*ـــــــــــــــــــــ*ــــــــــــــــــــ*



*ـــــــــــــــــــــــــــــ*



*ــــــــــــــــ*



*ــــــ*



*


دوشنبه 19 دی1390
م : ن : هادی رضایی

نقاشي عشق



با مداد رنگي روزه آمدنت را نقاشي ميکنم و جاده هاي رفتنت را خط خطي! کسي براي من نيست. بيا غلط هاي زندگيم را به من بگو و زير اشتباهاتم را خط بکش.بودنت مثله دريايي مرا در بر ميگيرد آنجا که تو هستي،ماهيها هم نميتوانند بييند چه رسد به من..............................!!! کدام صبح ميايي؟ کدام چمدان مال تست؟بيا که درد دلم را فقط تو ميفهمي






تو را هيچگاه نمي توانم از زندگي ام پاک کنم چون تو پاک هستي مي توانم تو را خط خطي کنم که آن وقت در زندان خط هايم براي هميشه ماندگار ميشوي و وقتي که نيستي بي رنگي روزهايم را با مداد رنگي هاي يادت رنگ مي زنم

 



دوشنبه 19 دی1390
م : ن : هادی رضایی

عشق ساکت


نامه ي چارلي چاپلين به دخترش : تا وقتي قلب عريان کسي را نديدي بدن عريان خودت را نشان نده هيچ وقت چشمانت را براي کسي که معني نگاهت را نمي فهمد گريان مکن قلبت را خالي نگاه دار اگر هم روزي خواستي کسي را در قلبت جاي دهي سعي کن که فقط يک نفر باشد و به او بگو که تو را بيشتر از خودم و کمتر از خدا دوست دارم زيرا که به خدا اعتقاد دارم و به تو نياز ...

*
*
*
*
*


دوشنبه 19 دی1390
م : ن : هادی رضایی

شب باروني...


پرسيد بخاطر کي زنده هستي؟


با اينکه دلم مي خواست با تمام وجودم


داد بزنم : به خاطر تو


بهش گفتم: بخاطر هيچ کس

*
*
*
*
*


دوشنبه 19 دی1390
م : ن : هادی رضایی

عاشق شدن


وقتي گريبان عدم با دست خلقت مي دريد
وقتي ابد چشم ترا پيش از ازل مي آفريد

وقتي زمين ناز ترا در آسمانها مي کشيد
وقتي عطش طعم ترا با اشک هايم مي چشيد

من عاشق چشمت شدم، نه عقل بود و نه دلي
چيزي نمي دانم از اين ديوانگي و عاقلي

يک آن شد اين عاشق شدن دنيا همان يک لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود

وقتي که من عاشق شدم شيطان به نامم سجده کرد
آدم زميني تر شد و عالم به آدم سجده کرد

من بودم و چشمان تو، نه آتشي و نه گلي
چيزي نمي دانم از اين ديوانگي و عاقلي

دکتر افشين يداللهي




دوشنبه 19 دی1390
م : ن : هادی رضایی

رنگ عشق

دختری بود نابینا
که از خودش تنفر داشت
که از تمام دنیا تنفر داشت
و فقط یکنفر را دوست داشت
دلداده اش را
و با او چنین گفته بود


« اگر روزی قادر به دیدن باشم
حتی اگر فقط برای یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم
عروس  تو خواهم شد

و چنین شد که آمد آن روزی
که یک نفر پیدا شد
که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهد
و دختر آسمان را دید و زمین را
رودخانه ها و درختها را
آدمیان و پرنده ها را


و نفرت از روانش رخت بر بس
دلداده به دیدنش آمد
و یاد آورد وعده دیرینش شد :
بیا و با من عروسی کن
ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام
دختر برخود بلرزید
و به زمزمه با خود گفت :
این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند
دلداده اش هم نابینا بود
و دختر قاطعانه جواب داد:
قادر به همسری با او نیس
دلداده رو به دیگر سو کرد
که دختر اشکهایش را نبیند

و در حالی که از او دور می شد گفت
 
پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی



دوشنبه 19 دی1390
م : ن : هادی رضایی

قصه مدرسه درودزن

کسانی که ناراحتی,

چیزی دارن نگاه نکننشوخی نمیکنم





دوشنبه 19 دی1390
م : ن : هادی رضایی

شرط عاشقی!

برای عشق تمنا کن ولی خار نشو. 

برای عشق قبول کن ولی غرورت را از دست نده.

برای عشق گریه کن ولی به کسی نگو.

برای عشق مثل شمع بسوز ولی نگذار پروانه ببینه.

برای عشق پیمان ببند ولی پیمان نشکن.

برای عشق جون خودتو بده ولی جون کسی رو نگیر.

برای عشق وصال کن ولی فرار نکن.

برای عشق زندگی کن ولی عاشقانه زندگی کن.

برای عشق بمیر ولی کسی رو نکش.

برای عشق خودت باش ولی خوب باش.



دوشنبه 19 دی1390
م : ن : هادی رضایی

حرف دلتو بزن

پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار میکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت. هر روز به اون فروشگاه میرفت و یک سی دی می خرید فقط بخاطر صحبت کردن با اون… بعد از یک ماه پسرک مرد… وقتی دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر

پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد… دخترک دید که تمامی سی دی ها باز نشده… دخترک گریه کرد و گریه کرد تا مرد… میدونی چرا گریه میکرد؟ چون تمام نامه های عاشقانه اش رو توی جعبه سی دی میگذاشت و به پسرک میداد



دوشنبه 19 دی1390
م : ن : هادی رضایی

امید

تنها بازمانده یک کشتی شکسته توسط جریان آب به یک جزیره دورافتاده برده شد، او با بیقراری به درگاه خداوند دعا می‌کرد تا او را نجات بخشد، او ساعتها به اقیانوس چشم می‌دوخت، تا شاید نشانی از کمک بیابد اما هیچ چیز به چشم نمی‌آمد.
سرآخر ناامید شد و تصمیم گرفت که کلبه ای کوچک خارج از ساحل بسازد ....

تا از خود و وسایل اندکش را بهتر محافظت نماید، روزی پس از آنکه از جستجوی غذا بازگشت، خانه کوچکش را در آتش یافت، دود به آسمان رفته بود، بدترین چیز ممکن رخ داده بود، او عصبانی و اندوهگین فریاد زد: «خدایا چگونه توانستی با من چنین کنی؟»


صبح روز بعد او با صدای یک کشتی که به جزیره نزدیک می‌شد از خواب برخاست، آن می‌آمد تا او را نجات دهد.


مرد از نجات دهندگانش پرسید: «چطور متوجه شدید که من اینجا هستم؟»
آنها در جواب گفتند: «ما علامت دودی را که فرستادی، دیدیم
 



دوشنبه 19 دی1390
م : ن : هادی رضایی

راه هاي تضميني براي عميق تر کردن روابط عاشقانه

متمرکز شويد، تحقيق من ثابت کرد که اضافه کردن رفتارهاي مثبت به رابطه تاثير بسيار بيشتر بر خوشنودي زوج ها دارد.

در زير به 10 راه براي عميق تر کردن رابطه تان براي خوشنودي و رضايت بيشتر اشاره مي کنيم.



01 خاص بودن طرف مقابلتان را قبول کنيد.

 

همه ما در لحظه هايي آرزو مي کرديم طرف مقابلمان لاغرتر، پولدارتر، رمانتيک تر يا خيلي چيزهاي ديگر بود. نگاهي به انتظاراتتان بيندازيد و ببينيد تا چه حد واقع بينانه هستند. انتظارات غيرواقع بينانه فقط منجر به خسته شدن شما از رابطه مي شوند که يکي از مهمترين دلايل از بين رفتن رابطه هاست.

 




دوشنبه 19 دی1390
م : ن : هادی رضایی

دنيا را ببين...

 

بچه بوديم از آسمان باران مي آمد

 

بزرگ شده ايم از چشمهايمان اشک مي آيد!

 

بچه بوديم همه چشماي خيسمون رو ميديدن

 

بزرگ شديم هيچکي نميبينه

 

بچه بوديم تو جمع گريه مي کرديم

 

بزرگ شديم تو خلوت اشک مي ريزيم



دوشنبه 19 دی1390
م : ن : هادی رضایی

ياد دوران كودكي...

 

اون روزا يادش بخير ؛ چه روزاي قشنگي بود ...

 

کوچک که بوديم چه دل هاي بزرگي داشتيم


 

اکنون که بزرگيم چه دلتنگيم

 

کاش دلهامون به بزرگي بچگي بود

 

کاش همان کودکي بوديم که حرفهايش

 

را از نگاهش مي توان خواند



دوشنبه 19 دی1390
م : ن : هادی رضایی

سخنان بزرگان

 

_ علت عاشق زعلت ها جداست …. عشق اسطرلاب اسرار خداست. ( مولانا )

*
*
*

_ اين عشق نيست که دنيا را مي چرخاند، عشق چيزي است که چرخش آنرا ارزشمند مي کند.

 

( فرانکلين پي جونز)

 



دوشنبه 19 دی1390
م : ن : هادی رضایی

شاعر1

 

آنقدر شاعرم امشب که زمين ،

 

در پي زمزمه ام مست شده ست

 

سر ببالين مدارينه کرات نهاده ست و باز

 

گوشهايش به من آويزانند

 

آنقدر شاعرم امشب که دلم ،

 

از پس سينه برون آمده باز

 

او نگاهش به من است

 

من نگاهم به قدم رنجه تو

 

آنقدر شاعرم امشب که فقط ،

 

روح روحاني تو حال مرا مي فهمد

 

 

مهربان

 

عاشقي ؛ بارش احساس به روي ذهن است

 

عاشقي ؛ لمس خدا با چشم است

 

عاشقي ؛ مظهر نو بودن دل ، در حيات ازليست

 

ومن امشب از عشق ، بخود مي پيچم

 

بعد از امشب شايد ،

 

نقش اعجاز تو را طرح زنم



دوشنبه 19 دی1390
م : ن : هادی رضایی

بخشش عاشق

 

ساعت الآن دقيقا خواب است

 

- و من و پهنه کاغذ بيدار

 

روي تو در نظرم نقش نخست ،

 

و خدا شاهد ديوانگي بنده بازيگوشش

 

و خود او مي داند ؛

 

که دلم آنقدر آغشته به توست ؛

 

که اگر از صف فردوس برين ،

 

طيفي اندازه صد نور ميسر سازد

 

من به آن طيف نبخشم ، دانه اي از مويت



دوشنبه 19 دی1390
م : ن : هادی رضایی

شاعر2

سبد معذرتم را بپذيرکار کودک اين است ؛

 

اولش حرف زند ، به تامل بنشيند بعدش

 

آنقدر شاعرم امشب که فقط ؛

 

بيستون کم دارم ،

 

تيشه عاقبتم را بدهيد

 

آنقدر ساده سخن ميگويم ؛

 

که اگر يکنفر از کوچه دل درگذرد ،

 

دل و دلداده روي هم بيند



دوشنبه 19 دی1390
م : ن : هادی رضایی

سبد معذرتم را بپذير

کودکي هستم شوخ خانه ام در ته بن بست فراموشي يک زوج قديمي مانده

 

خانه دل اما ، جاي بکريست هنوز ،

 

پر سبزينه و ريحان و غزل ،

 

پر تکرار گياهان نمو ،

 

پر ابيات ملون شده در خمره عشق ،

 

پر انوار خدا.

 

داخل خانه دل ؛

 

جاي جمعيت هرجائي نيست کل دارائي من تازگي دلکده است

 

من به دل راز رسيدن دارم ،

 

من به دل ثروت هنگفت عدالت دارم ،

 

خوب مي فهمم اگر در باران ،

 

چتر خود را به کسي بخشيدم؛

 

توشه رفتنم از لطف خدا آکنده ست

 

خوب ميدانم اگر جاي توپيشم خاليست ؛

 

حکمتي در کارست



دوشنبه 19 دی1390
م : ن : هادی رضایی

مهربان

آنقدر شاعرم امشب که فقط ،

 

سايه مهرتورا کم دارم

 

باتو هستم

 

اي سراپا احساس

 

خون تو در رگ من هم جاريست ،

 

جنس ما جنس بلد بودن کانون گل است

 


دوشنبه 19 دی1390
م : ن : هادی رضایی

طاقت دوري ندارم

توکه نيستي ، زندگيمو/ زيره پاي کي بريزم

 

واسه کي ، دلم بميره / وقتي تو ، نيستي عزيزم

 

دسته سرده اين زمونه / دستامو از تو جدا کرد

 

بازيه ، دوري و حسرت / با دلاي ما ، چه ها  کرد

 

عشق تو ، توي وجودم /  تا هميشه ، موندگاره

 

همه آرزوم همينه / که ببينمت ، دوباره

 

دوريه تو داره آروم / من و از حال، در مياره

 

رنگه پيري ، ذره ذره / تو وجودم پا ميزاره ، پا ميزاره

 

طاقت دوري ندارم / تو بيا ، بمون کنارم

 

ارزونيه قدم تو / همه ي دارو ندارم

 

اي قشنگترين ترانه / با تو بودن ،آرزومه

 

اي تو نيمه ي وجودم / بي تو عمره من ، حرومه

 

عشق تو ، توي وجودم / تا هميشه ، موندگاره

 

همه  آرزوم همينه / که ببينمت دوباره

 

دوريه تو ، داره آروم منو از پا در مياره

 

رنگ پيري ، ذره ذره / تو وجودم پا ميزاره

 

نميزارم ، که جدايي / عشقمو از تو بگيره

 

چشم به راهه تو ميمونم / نگو اما ديگه ديره

 

ديگه ديره … آاااااااي…